تبليغاتX
چهل و دو روز کچل

چهل و دو روز کچل

ادبیات داستانی- ارائه ی آثار- نقد- معرفی

چرا نیستم؟

سلام به همه ی دوستان

کی گفته نیستم. هستم ولی اینجا نیستم. آدرس جدید وبلاگ رو می ذارم. در ضمن امسال ۴۲روز کچل توی نمایشگاه چشمک می زد.

در وبلاگ جدید با عنوان مثلا شرح احوالات به روزم.  http://hkighobadi.blogfa.com /

ممنون از حضورتان.

+ نوشته شده در  90/03/04ساعت 7:39  توسط حسن کیقبادی  | 

چاپ دوم 42 روز كچل

سلام به تمام دوستان و همراهان

يكي از اخبار خوبي كه اين روزها به من رسيد، خبر چاپ دوم كتابم بود. خيلي جالب است كه كتاب هنوز به يك سال از ارايه اش نرسيده به چاپ دوم مي رسد. 

بعضي وقتها فكر مي كنم در جهت ارايه و تبليغات اثرم كاري نكرده ام و الا شايد تعداد بيشتري به دست مخاطب مي رسيد.

اميدوارم كه شما هم ما را در شناساندن اين كتاب ياري كنيد.

در ضمن از تمام كساني كه از بنده و كتابم حمايت كردند ممنونم.

+ نوشته شده در  89/10/22ساعت 8:17  توسط حسن کیقبادی  | 

اجاره ي يك خانه‌ي جديد

سلام.

نظر به اهداف كلي تر از انتشار فقط اخبار كتابم، شما را دعوت مي كنم كه از وبلاگ جديدم به آدرس http://hkighobadi.blogfa.com/  بازديد فرماييد و مثل هميشه مرا از نظرات خوبتان بهره مند كنيد.

+ نوشته شده در  89/10/12ساعت 15:20  توسط حسن کیقبادی  | 

این مطلب جز, کتاب 42روز کچل نیست

يك روز كچل ها از خواب بيدار مي شوند و خود را در خانه هاي خود مي بينند. چه حس غريبي. حسي كه تمام مدت ۴۲ روز كچل بودن به دنبال آن بوده اند. حسي كه برايش لحظه شماري مي كردند. تا از آن پادگان لعنتي خلاص شوند و به شهر و ديار خود و پيش خانواده و دوستان خود برگردند.

آن روز صبح كه همه خود را در خانه ها و دور از محيط سربازي احساس كردند، همه خوشحال بودند بجز يك نفر. و او از همه منطقي تر بود.

او دنيا را در حكم يك پادگان بزرگ مي ديد كه براي رهايي از آن نقشه ها داشت.

 

+ نوشته شده در  89/08/30ساعت 7:55  توسط حسن کیقبادی  | 

42 روز کچل در حال بزرگ شدن و پر و بال گرفتن

سلام به تمام دوستان که به این وبلاگ داستانی دعوت شده اند یا سر زده آمده اند. قدمتان روی چشم. متن زیر بدون مقدمه شروع می شود.

۱- «۴۲ روز کچل» صاحب وبلاگ شد!                   

۲- جديدترين اثر نويسنده سبزواري؛ "چهل و دو روز كچل" منتشر شد

۳- اولین مجموعه داستانِ «حسن کیقبادی» نویسندهٔ جوانِ سبزواری،

۴- کتاب «چهل و دو روز کچل» نوشته حسن کیقبادی خاطره داستانی است که خواننده را راهی یک پادگان آموزشی و یک شهر می‌کند. 

مطالب بالا خبرهایی است که در سایت های مختلف برای کتاب بنده درج شده است. به ترتیب از بالا به پایین نام سایت ها را می نویسم. وبلاگ نیوز--- سلام سبزوار----- خانه ی کتاب اشا------ خبر آنلاین. در ضمن آدرس سایت ها هم در پایین پست آمده است.

اولین بار این خبر را جناب مطهری در سایت اشا کار کرد که با بازدید زیادی روبرو شد. سلام سبزوار خبر را در تازه هایش درج کرد و آدرس محل فروش را نیز گذاشت. خبر آنلاین خبر را بدون اجازه از سایت اشا بر داشت و درج کرد که با مخالفت ایمان مطهری روبرو شد و یک خبر جنجالی در اشا به ثبت رسید. و امروز شاهد بودم که به همت دوستانم خبر در وبلاگ نیوز نیز درج شده است.

فعلا بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم. ولی اگر شما هم خبری دارید می توانید از این مجرا اقدام کنید.مخصوصا آقای ایمان مطهری که دغدغه ی کتاب نیز دارد را می توانید در اشا به آدرسasha.ir   پیدا کنید.

 به امید موفقیت شما.

http://weblognews.ir/?p=8064            

                 http://salamsabzevar.com/fa/pages/?cid=245  

     http://asha.ir/archives/2930

http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=63774

    
+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 20:2  توسط حسن کیقبادی  | 

طرح جلدکتاب 42 روز کچل

 
+ نوشته شده در  89/02/22ساعت 14:46  توسط حسن کیقبادی  | 

کتاب از تنور در آمد

سلام مجدد دوستان

بالاخره بعد از بالا و پایین رفتن های یک ساله برای انتشار کتاب چهل و دو روز کچل، دیروز، چهاردهم اردیبهشت کتاب از تنور چاپخانه در آمد. یعنی دقیقا یک روز مانده به افتتاح نمایشگاه بین المللی کتاب تهران. خوب الحمد الله. غرض از مزاحمت این بود که بگویم، منتظر قدوم شما در « سالن شبستان، راهرو ۳۱، غرفه ی ۱۹، انتشارات هزاره ی ققنوس هستیم.» یا حق و یا مدد. اما در ادامه هم معرفی مختصری از این کتاب را مشاهده می کنید.

کتاب چهل و دو روز کچل، خاطره داستانی است که در 269 صفحه، شما را راهی یک پادگان آموزشی و یک شهر می کند. اتفاقات این کتاب طی چهل و دو روز از دوران آموزشی به صورت زنجیر وار روی می دهد. سرباز راوی داستان که هفت روز هم دیر به پادگان رسیده است، دغدغه دارد که آیا وارد پادگان می شود یا نه. بعد از ورود، در گروهان 5 مشغول به گذراندن دوره ی آموزشی می شود. سرباز راوی از آن به بعد شماره ی 55 نامیده می شود و از زاویه ی دید اول شخص و به صورت یک خطی داستان را روایت می کند. راوی مدام در حال نوشتن است و اتفاقات را بیان می کند. این اتفاقات اصلا جنبه ی گزارش گونه ندارد بلکه به صورت داستانی روایت می شود. خواننده در طول داستان با شخصیت های اصلی و فرعی مختلفی آشنا می شود و رابطه ی آنها را بیان می کند. بعضی از این شخصیت ها و ماجراهایشان تا پایان همراه خواننده است و گروهی هم می آیند و می روند. تعدد شخصیت ها و فضای یک نواخت محیطی نویسنده را برآن داشته تا از قلمی آمیخته به طنز استفاده نماید.

+ نوشته شده در  89/02/14ساعت 7:49  توسط حسن کیقبادی  | 

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

چه شور و شری ایجاد می کند در بین ناشران و غرفه داران و اهالی کتاب. چه آنها که دغدغه ی فروش دارند و چه آنها که دغدغه ی فرهنگ. خیلی جالب است که ما سالانه ده روز را مخصوص این کار قرار میدهیم. اما جالب تر از آن این است که ما کار زیادی در کتاب خوان کردن مردم نمی کنیم. اطرافیان ما هم قسمتی از مردمند. همه اش نگوییم مسئولین باید کاری کنند و فکری بردارند. من و تو چه کرده ایم که کتاب خوانها زیاد شوند.

اصلا یک سئوال: خود ما چه قدر احساس کرده ایم که باید بیشتر کتاب بخوانیم؟

 

+ نوشته شده در  89/02/14ساعت 7:43  توسط حسن کیقبادی  | 

دعوت به خوانش

با سلام.

امیدوارم هر کس که هستید و هر جا که هستید سلامت و صحت باشید.

امروز خبر خوبی از ناشرم به دستم رسید. که گفته بود مجوز کتاب آماده شده. خوشحالم که به هر حال از اداره ی فرهنگ و ارشاد کتاب من مجوز گرفت. و ان شاء الله که شما شاهد حضور این کتاب در نمایشگاه کتاب 89 خواهید بود. همین شد که شما را دعوت کردم تا پست های پایین که قسمتی از خاطره-داستان 42 روز کچل است را مشاهده فرمایید. امید وارم که لذت ببرید و راغب شوید تا این کتاب را بخرید و یا به دوستانتان پیشنهاد کنید.

+ نوشته شده در  88/11/06ساعت 8:48  توسط حسن کیقبادی  | 

اولین پست، یک روز از روزهای کچلی

اول توضیح: داستان ۴۲ روز کچل یک روایت از سربازی است که ان شاءالله با چاپ کتاب که در دست انتشارات هزاره ققنوس است، به همه ی آن دست پیدا خواهید کرد. برای پست اول این وبلاگ روز بست و ششم را انتخاب کردم که با وجود اینکه وسط ماجرا است ولی پر کشش است و شما را به خواندن ادامه ی داستان مشتاق می کند. می گویید بلف است؟ بسم الله.

روز بيست و ششم/چهارشنبه/دوم آذر

دیروز (روز بیست و پنجم) از صبح ننوشتم. کمی بی حال بودم و از روزمرگی کسل. با خودم گفتم همه ی ماجراها را شب می نویسم. غافل از این که شب چه اتفاقی خواهد افتاد. پس امروز چاره ای نبود جز خر کاری. تا جبران دیروز بشود.

دیروز، هر چي از صبح كاري به كارمان نداشتند، شب از چشممان درآوردند. بيشتر تقصير خودمان است كه مثل بره ي آدم يك جا نمي نشينيم و نشخوارمان را نمي كنيم. ولي از تقصير بقيه هم نمي شود گذشت. ديروز چند تا از بچه هاي گروه كتك، دست به متلك شده بودند. كه پس چرا كتك نمي زنيد و عرضه نداريد و مرخصی ميان دوره هم كه آمد و هزار جور غرغر پيرزنانه. با دانيال و فلاح هم كه صحبت كردم متوجه شدم كه آن ها هم از تير اين متلك ها بي بهره نبوده اند. غيرتي شديم و نتيجه اش اين شد كه جلسه اي گرفتيم. با حضور غول هاي كتك كار و بقيه ي بچه هاي گروه. اولين كسي كه توي برنامه ي كتك خوردن بود، همان هاشم دست به دعا بود كه داشت مي رفت. بنا را بر اين گذاشتيم كه هاشم شانس آورده و قسمتش نبوده كتك بخورد. اما حالا كي بايد به جاي او ادب مي شد؟ بالاخره نمي شود آدم برود ميان دوره و از خودش يادگاري به جا نگذارد. پس گزينه ها را مرور كرديم. ارشد، منشي، داستان، پيري، ارشد ورزش، ... كه شرقي شروع كرد به گفتن از ديشبش. مي گفت وقتي نگهبان بوده و روي تخت دراز كشيده بوده و خودش را به خواب زده، ديده كه منشي آمده كنار تخت شماره ي شصت و داشته با او لاس می زده. می گفت توی تاریکی دستش را دیده که روی سر و کله ی شماره شصت می چرخیده.

حرف هاي شرقي باور كردني نبود. يعني آدم تا اين حد شهوتي؟ ولي رگ هاي گردن شرقي نمي گذاشت فكر كنم كه دارد چاخان مي كند. انگار داشت از ناموسش حرف مي زد. هر دو تا كلمه، يك فحش هم به منشي مي داد. می گفت منشي را باید جر داد، یا لااقل باید کتک زد. مي گفت اگر گروه او را نزند، خودش او را لت و پار مي كند. شاید مسئله ی شخصی هم در میان بود، ولی در همان جلسه گروه تصمیمش را گرفت. با گروه هماهنگ كرديم كه شب بعد از خاموشی، کتک کاری را شروع کنیم. گویا خبر درز پیدا نکرده بود. هیچ اتفاق خاصي نيفتاد. با نزدیک شدن ميان دوره، نه استادها حوصله ي صحبت دارند و نه ما دل و دماغ گوش دادن. كلاس ها خيلي كسل كننده گذشت. شب شد. نقشه از این قرار بود كه به بهانه اي منشي را بكشانيم وسط آسايشگاه، بعد چراغ ها را خاموش كنيم و تا جايي كه جا دارد بزنيمش. بعد هم در فرصت مناسب، همه پراکنده شویم تا پای کسی گیر نباشد.

مي توانم به جرات بگويم که در این مدت اولين باري بود كه جدي و محكم بند پوتين ها را بستم. تا بحال يا نمي بستم يا سر هم بندي مي كردم. ولي براي كار به اين مهمي مي بايست حسابي آماده مي بودم. دوست داشتم لگدهايم جانانه باشد. البته دوست داشتم يكي دو تا لگد هم به شماره ي شصت بزنم. آخر آدم اين قدر پپه؟ امروزه روز، دخترها هم نمي گذارند مفت و مجانی باهاشان حرف بزنی، حالا او گذاشته بود منشي به بدنش دست بزند. چه قدر حرصم مي گيرد وقتي مي بينم اين جور آدم ها را آقا صدا مي كنند. حالا اگر خانم صدایشان نکنند باید پپه صدایشان کنند. با شور و حال و تنفري كه در من به وجود آمده بود، حال شرقي را مي فهميدم كه چه مي كشد. درست ساعت نه و نيم شب بود. وقتي كه ارشد هرشب مي آمد و چراغ ها را خاموش مي كرد و دستور مي داد بخوابيم. و درست وقتي كه تازه اداهاي سيا سلفي شروع مي شد. و دادها و عربده های شبانه ی غول ها، به دستور دانیال.

ارشد كه برق ها را گرفت و رفت، فلاح، منشي را با شوخي هاي هميشگي اش تا كنار تخت شصت، که درست وسط آسایشگاه بود، آورد. دوتايي لبه ي تخت شماره ي شصت نشستند. يواش يواش به سمت تخت شصت راه افتاديم. يكي از غول ها، برای این که كسي گير نيفتد، مامور بود كه در را از پشت قفل كند و نگذارد كسي برق را روشن كند. همین کار را هم کرد. توي نور كمي كه از پنجره ها مي تابيد. هيكل بچه ها برای من مشخص بود. شرقي از همه سريع تر خودش را به منشي رساند. من هم رسيدم كنارش. شرقي با لگد كوبيد به ساق پاي منشي. منشي با آن هيكل درشتش مثل برق گرفته ها از جا پريد. يك سر و گردن از شرقي بلند تر بود. دستش را آورد بالا كه بزند توي گوش شرقي كه فلاح زد پشت دو تا زانويش. منشي كمي خم شد و شرقي پريد رويش. من و فلاح از پاهاي منشي گرفتيم و كوبيدیمش به زمين. كتك ها شروع شد. سعي مي كردم به پهلو هايش ضربه نزنم. از کلیه هایش می ترسیدم. ولي لگدهاي محكمي به ران هايش كوبيدم. چنان شير تو خري شده بود كه معلوم نبود كه کی به کی است. شماره ي شصت همان اول كاري در رفت. منشي سرش را بين دو تا دست گرفته بود و خودش را مچاله كرده بود. چند نفر، ما را مي كشيدند تا كمتركتك بزنيم. چند نفر هم بدون اين كه جزء گروه باشند، داشتند منشي را مي زدند. اين را از تعداد جمعيت فهميدم. ما در گروه فقط شش نفر بوديم ولي در آن زمان حدود ده نفر داشتند دق دلشان را بر بدن منشي خالي مي كردند. خلاصه این برنامه هم از اقبال عمومی برخوردار شد. سر و صداها آن قدر زياد بود كه صداي آخ و واخ منشي را نمي شنيدم. شايد صدايش بريده بود. اصلا فكر نمي كردم كه شايد زير اين لگدها بميرد. بعضي ها دادهاي وحشتناك مي كشيدند. جيغ هاي سيا سلفي از بين آن بعضي ها، تابلو بود. تقريبا تمام جمعيت آسايشگاه، همان وسط و روي تخت ها جمع شده بودند و نظاره گر. ناگهان چراغ ها روشن شد. خيلي از بچه ها متفرق شدند. به در آسايشگاه نگاه كردم. باز بود. از جمع كتك زن ها دو سه نفر بيشتر نمانده بودند. يكي از آن ها، همان غولي بود كه مي بايست مواظب چراغ ها و در مي بود. ياد جنگ احد افتادم و آن تنگه. عجب مصداق هایی دارد این تاریخ. دو نفر دیگر هم رفتند و فقط شرقي بود که كتك مي زد. صدا ها همچنان بلند بود. دست شرقي را كشيدم. شرقي چنان نفس نفس مي زد كه انگار كوه كنده است. منشی مثل یک تکه گوش بی حرکت افتاده بود. يك آن ترس برم داشت كه منشي را كشته ايم. نمي توانستم تصور كنم كه اگر مي مرد، چه اتفاقي مي افتاد. فكرم چند ثانيه بيشتر طول نكشيد. منشي تكان خورد و مثل اين كه مي خواست بلند شود. باسنش را داد بالا. شرقي دستش را از دستم كند زد و رفت سمت منشي. انگشتش را داخل درز شلوار منشي كرد وآن را جر داد. از پشت كمر تا نزديك دكمه ها شلوارش جر خورد. شورت سفيد منشي پيدا شد. انتظار داشتم صداي خنده ها، آسايشگاه را بتركاند، كه نتركاند. به عوضش سکوت بود که حاکم می شد. به جمعيت نگاه كردم. متوجه جناب سروان سبز پوشي شدم که كنارم ايستاده بود. نفهميدم كه از كجاي ماجرا را داشته تماشا مي كرده ولي حسابي عرقم كرد. سوت زد. گوشم سوت كشيد.

- كوله ها به دوش، سريع تو ميدون صبحگاه. يك نفر كم باشه پدرش رو در ميارم.

گروه ما كه آماده ی آماده بود. فقط كافي بود كوله ها را برداريم. من كه عجله نكردم. با شرقي مي خنديديم. از كار راضي بودیم اما قرار نبود به اين جا ختم شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 18:49  توسط حسن کیقبادی  |